مجموعه اشعار آ.شیخ «علیرضاقاسمی»
خدایا ، یادم بده ، یادم باشه ، یادت باشم 
قالب وبلاگ

 

بسم الله ...

مزیّن کن تو کارت را به نامش
ببر بـالا دو دستـت را بخوانش
که باشد بهـر تو کافی همین نام
گر ای شیخا تو محتاجی به راهش
***
تو شیطان را ز نـزد خود برانش
هم او را باعـث و بانـی بدانش
چـو هـر جا فتنه ای برپا بدیدی
بـدان او هست و کارش کار آتـش
***
چو دیدی فتنه را پس کن تو یادش
ببـر نـامی ز یـزدان کـن خطابـش
رهـا کن تیر حـق را همچو طوفان
بـزن بـر قلـب دشـمن همچو آرش

علیرضا قاسمی ( آ.شیخ )


ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 دی 1395  ] [ 06:59 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 2 ]

 

سلام بر حسین (ع)

 

 

چو نوشیدی گـوارا آبـی از دریـا و چشمه


به یاد آر آن ستم ها با هزاران تیر و دشنه


رسـان از عمق جان با قلب پاک بهر تبرّک


سلامی بر حسین و زینب و آن طفل تشنه

 

 

علیرضا قاسمی (آ.شیخ)


ادامه مطلب
[ سه شنبه 9 آذر 1395  ] [ 09:44 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

 

رقیب و عتید

 


رویِ شونه هایِ من هست ، همیشه دو تا فرشته

یکیشون هر چی بدی بود ، اون یکی خوبی نوشته

دو فرشتهٔ خدا رو ، نمی تونیم که ببینیم

اونا مثلِ ما ها نیستن ، خونَشون تویِ بهشته


یکیشون مشغولِ ثبتِ کارای قشنگ و زیباست

« رَقیبِ » اسمِ قشنگِش میشینه رو شونهٔ راست

اون یکی که می نِویسه بدی ها وُ زشتی ها رو

« عَتیدِ » اسمِ قشنگِش رویِ شونهٔ چپِ ماست

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 4 خرداد 1396  ] [ 08:09 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

آداب غذا خوردن

 

چه خوبه که یادمون نره یه وقت
احترامِ سُفره رو داشته باشیم
قبلِ هر وَعده غذا خوردَنِمون
دَستامون و خوب باید شُسته باشیم

بچه های خوب میدونن نباید
رو به سُفره پامون و دراز کنیم
قبلِ هر کاری بگیم بسم الله
تا بتونیم خوردن و آغاز کنیم

دِلِمون درد میگیره اگر که ما
حینِ خوردنِ غذا آب بخوریم
تا تَموم نکرده باشیم غذا رو
نباید بلند بِشیم تاب بخوریم

به کسی خیره نشیم وقتِ غذا
خوبه احترام بِذاریم به همه
اگه مِهمون رِسیده وقتِ ناهار
غذا کمتر بخوریم وقتی کمه

نه زیاد غذا بخور نه خیلی کم
همیشه غذا بِکِش به اندازه
به موقع شام و ناهارِتو بخور
نبینم که میکِشی تو خمیازه

بعدِ خوردنِ غذا باید که ما
بکنیم از تَهِ دل شُکرِ خدا
به مامانِ مهربون باید بگیم
متشکرم از این لطفِ شما

چه خوبه کمک کنیم با هم دیگه
سفره رو جمع کنیم و تمیز کنیم
به مامان کمک کنیم تو شُست و شو
خودِمون و پیشِ اون عزیز کنیم

بِریزیم برنج های اضافی رو
تویِ باغچه واسهٔ پرنده ها
تا خدا اِسمِ ما رو هم بِبَره
تویِ لیست و دفترِ برنده ها

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  ] [ 05:40 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم ...

 

صلوات قشنگترین ذکرِ خدا بوده وُ هست
عاملِ قبولیِ هر چه دعا بوده وُ هست
هر که بر احمد و آلَش بِفرستد صلوات
از بدی ها وُ بلا ها او رها بوده وُ هست

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 31 اردیبهشت 1396  ] [ 05:37 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

روزه در روز های گرم

 

میگی وای هوا چه گرمه ، روزِگار خیلی بلندِ
خدا آخه تویِ گرما ، چرا روزه باشه بنده ؟

خدا گفت عزیزِ جونم اینا امتحان و پندِ
واسه هر کی تویِ دنیا ، به خدا علاقه منده

با رعایتِ اُصولِش ، روزه شیرین مثلِ قندِ
نِمی دونی روزه بودن ، چه مفید و سودمنده

دوری از گناه و هر چی کارِ زشت و هم زننده
لازِمه برای هر کی ، که میخواد بِشه برنده

روزه جَنگِ با بدی ها ، عادَتایِ بَس چرنده
پُرخوری و اِضطراب و اِسترس های گزنده

روزه دار می جَنگه با نَفْس و هَوَس های درنده
پاک میشه وجودِ انسان ، مثلِ گُل مثلِ پرنده

خدا خِیرِ بنده هاشو ، میخواد و نمی پسنده
که بگیره روزه هر کی ، که ضعیف و دردمنده

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  ] [ 08:13 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

تا میتونی خوبی کن ...

 

دِلی که شکست بِدون که دیگه تعمیر نمیشه
تا میتونی خوبی کُن که خوبی دلگیر نمیشه
قلبی که خالی زِ بغض و کینه وُ حسد باشه
تا اَبد جَوون می مونه هیچ موقع پیر نمیشه

واسه احترام و خوبی هیچ موقع دیر نمیشه
هر کی خوبی کارِشه از این کارِش سیر نمیشه
همه تشویق میکُنن کسی که خوبی کارِشه
واسه خوبی و صفا هیچ کسی تحقیر نمیشه

با بَدی کردَنا هیچ گُرگی بِدون شیر نمیشه
خوبی کُن واسه خدا نگو که تقدیر نمیشه
اون که باید بِبینه می بینه کارِ خِیرِتو ...
تویِ کارِ خِیر شتاب کُن که با تأخیر نمیشه

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1396  ] [ 07:58 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

نیمهٔ شعبان

 

یه روز دیدم تو کوچَمون ، جشن و سُروری بر پاست

شنیدم از بلندگو ها ، ساز و سُرودی برخواست

لِباسام و پوشیدم و با ذوق و شوق دویدم

گفتم شاید عروسیه ، جشن و سُروری اینجاست

 

دیدم نَه کوچهٔ ما ، شادی و شور به هر جاست

صدای شادی و شور ، نَه رو زمین رو اَبراست

گفتم بِرَم بِپُرسَم ، از یکی از بچه ها ...

که این همه تدارک ، برای چی مُحیاست ؟

 

دوستم درِ گوشم گفت ، جشنِ تولّد اینجاست

شد نیمه ماهِ شعبان ، زادروز و عیدِ مولاست

گفتم آهان فهمیدم ، کُدوم امام رو گفتی

امام زمان رو میگی ، همون که غایب از ماست ؟

 

میشناسی باباشون رو ، امامِ یازدهِ ماست

مادرِشون نَرجِس و شبیه گُل چه زیباست

باید دُعا کنیم تا ، ایشالله عیدی ما ...

ظهور مهدی باشه ، به جمعه ای که فرداست

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  ] [ 09:14 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

انتظار جمعه ها

 

دلم مثلِ دلِ اَبرایِ بارونِ بهاری پُر زِ دردِ

نه این جمعه تمامِ جمعه ها را دوره کردِ

که شاید شد بیایی از پسِ این ابرِ غیبت

بِتابی بَر دِلی کَز دوریَت خاموش و سردِ

 

اَلا ای آفتابِ پشتِ اَبرایِ بهاری پس کجایی

چرا پایان ندارد این زمستان ، این جدایی

تمامِ جمعه هایم با دِلی پُر خون بِسَر شد ...

که شاید من نباشم در رِکابت تو بیایی

 

بیا پایان به این هجران و دردِ دوریَت دِه

خدایا بر دلِ چشم انتظارم دِه تو مژده

که شد آخِر زمانِ غیبت و مهدی بیاید ...

قبول شد از شما این انتظار و اشک و ندبه

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  ] [ 09:08 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

زهرا ، زیباترین نام


مادرم نامِ مَرا زهرا گذاشت

بَر من او یک نامِ بی همتا گذاشت

در میانِ یک جهان نامِ قشنگ

نامی پُر مفهوم و پُر معنا گذاشت

 

او مَرا با فاطمه تنها گذاشت

با مُحمّد ، حیدر و سقّا گذاشت

چون به دنیا آمدم بر کامِ من

ذَرّه ای از تربتِ مولا گذاشت

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  ] [ 09:03 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]


دوستِ خوب


دوستِ خوب دوستیه که همیشه همراهِت باشه
وقتی که خوردی زمین بِبینی از جا زود پاشه
بِگیره دستِ تو رو بِگه چی شد رفیقِ من
نَخوری غُصه یه وقت که دوستیمون سرِ جاشه


دوستِ خوب دوستیه که خدا رو یادت بیاره
بِبینه که دوستِشَم واسه نماز ها بیداره
وقتی که نَرفتی تو به مدرسه بیاد پیشِت
بِبینه رفیقِ خوبِش ، خوبه یا که بیمارِ


دوستِ خوب دوستیه که تو دَرسا یاوَرِت باشه
مهربون مثلِ پدر ، هم مثلِ مادرِت باشه
خوبه که شبیه تو باشه تو هر زَمینه ای
نَمونه تو نیمه راه ، تا روزِ آخرِت باشه

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1396  ] [ 06:43 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

پایان انتظار

 

باراِلها عاقبت به خِیرِمان گردان

بی نیاز به دستِ غِیرِمان گردان

پایان به انتظارِ جمعه هامان دِه

این جمعه را بیا و عیدمان گردان

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396  ] [ 06:33 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

سلامِ کودکانه

 

یه بچه ای رو میشناسم همیشه
وقتی من و میبینه میگه سلام

خوشم میاد از این کارِ قشنگِش
از این همه لطف و ادب و احترام

بِهِش میگم با این کارِت عزیزم
سلامتی رو هدیه دادی برام

دُشمنی و قهر و تموم می کنی
فقط با گفتنِ همین یک کلام

دیدم سلام کردی به کوچیکترا
خوشَم اومد از این کارِت بامرام

جوابْ سلام همیشه واجب بوده
جواب ندادی میشه کارِت حرام

شیطون میگه سلام چیه وِلِش کن
نَیُفتی تو یه موقِع توی این دام

گوش نَده حرفِ شیطونِ پلیدُ
حرفای شیطون نداره هیچ دوام

بگو میخوام که من همیشه باشم
پیشِ خدا عزیز و بالا مقام

برا همین همیشه میگم سلام
به بابا وُ به مامان و رَفیقام

حتّی توی زیارتِ عاشورا
سلام میدم به آقامون و امام

چون میدونم با این کارِ قشنگم
خدا میشه عاشقِ من ، وَالسَّلام

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396  ] [ 06:28 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

مدافع حرم

 

یه روز که از خواب پا شدم ، دیدم بابام رفته سفر

گفتم مامان بِهِش بِگو ، بَرگرد بیا مَنَم بِبَر

مامان جونم گفت پسرم ، بابای مهربونِ تو

رفته به جنگ با دشمنا ، گفت که بدم به تو خبر

 


گفتم چرا نگفته بود ، خدافِظی نکرد و رفت ؟

نگفت که من دلگیر میشم ، میشم آتیش تو ظرفِ نفت

حالا با دوریش چه کنم ، طاقت میارم دوریشو ؟

خدا کُنه زودی بیاد ، ساعت گذشته از رو هفت

 


مامان بِهم گفت عزیزم ، بابا شاید که دیر بیاد

تو دیگه مَرد شدی پسر ، گریه به چشمات نمیاد

اگر یه روز بابا نبود ، تو میشی مَردِ این خونه

رو تو حساب کرده مامان ، نه خیلی کم بلکه زیاد

 


گفتم مامان یعنی بابا ، رو من شاید نبینمش ؟

زَبونَم و گاز میگیرم ، خدایا من ندیدمش

مامان دیگه نگو به من ، از این جدایی و فراق

ممکنه من سِکته کُنم ، با دوری و نبودَنش

 


گفتم مامان بگو به من ، بابا کجا رفته به جنگ

که من رو هم نَدید و رفت ، اینقدْر سریع و بی درنگ

گفت پسرم به سوریه ، شاید الان عراق باشه

رفته به جنگِ با سِتم ، به جنگِ کُفر و کین و نَنگ

 


میگفت میخواد بِره سفر ، مدافعِ حرم باشه

شنیده بود داعشیا ، میخوان که اسلام نباشه

گفت که میرم به جَنگِشون ، حرم رو از بین نَبَرَن

با جون و دل میجنگم و نمیذارم دشمن پاشه

 


اگه بابا نرفته بود ، به سوریه یا لبنان

الان باید میجنگیدیم  ، با دشمنا تو ایران

خدا رو شُکر که داریم ، رهبری با درایت ...

با رَهنِمودِ ایشان ، ایران نمیشه ویران

 


بابا می گفت بِگم به تو ، بِمونی با ولایت

گوش کُنی حرفِ رهبر و با عشق و با بصیرت

میگفت بِگم به تو اَگه ، شهید شدم نیومدم

راهِ من و بِری گُلم ، به شوقِ این شهادت

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  ] [ 07:59 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

رو سیاه ...

 

کوله بارَم از سیاهی رویِ من را هم سیاه کرد
دوری از دستانِ گرمَت عمرِ من را هم تباه کرد
کاش میشد در مسیری که بدون تو قدم در آن زدم
گوش هایم کَر نبود ، هر بار خدا من را صدا کرد

چشمِ من کور بود و دیدم چشمِ تو من را نگاه کرد
پا به پایم آمدی گفتی که شاید شد تو را هم سَر به راه کرد
سَر به زیر انداختم و سَر را چو کبک در زیرِ برف
آمدی بالا سَرم مِثل پدر گفتی ، نباید اشتباه کرد

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ شنبه 26 فروردین 1396  ] [ 11:44 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

قرآنِ کودکانه

 

سلامِ من به بچه های شیعه
به دخترا ، گل پسری که شیره

 

به اون عزیزایی که با خداوند
دوستن و با خدا رفیق و یارَند

 

میخوام بگم براتون از یک کتاب
که خوندنش داره هزاران ثواب

 

کتاب که نه ، معجزه ای از خداست
شبیه اون نبوده ، چون بی همتاست

 

خدا به جبرئیل میگفت که باید
وحیِ من و بِرِسونی دستِ احمد

 

در شبِ قدر ، یک باره نازل نمود
قرآن رو بر قلبِ پیامبر ، چه زود

 

گفت که برای اُمَّتِ خود بِخوان
کتابِ من رو تا به سَمتِت بیان

 

قرآن برای اهلِ دین و ایمان
داره هزار قِصّه و پَند و داستان

 

سی جُزء داره کتابِ حضرتِ دوست
یک صَد و چهارده سوره در دلِ اوست

 

میدونی آیه های قرآن چند تاست ؟
شیش هزار و دویست و سی و شیش تاست

 

یادِت نَره اولِ هر سوره بگی بِسمِ اللّه
تا نورِ قرآن بِگیره دورِ تو رو مثلِ ماه

 

یه سوره هست به نامِ  توبه  هرگاه
خواستی بِخونیش تو نَگو بِسمِ اللّه

 

کوچکترین سورهٔ قرآن رو بِدون کوثرِ
بزرگترین سوره رو هم بدون عزیزم بَقَرِه

 

کوچکترین آیهٔ قرآن رو میگم تو بِدان
سورهٔ رَحمان رو ببین ، آیهٔ مُدها مَتان

 

بزرگترین آیه رو هم میگم بهت بدون تو
بقره گلم ، دویست و هشتاد و دو ...

 

مادرِ قرآن عزیزم ، سورهٔ حمدِ ...
خدا رو شُکر میکنه تو این سوره بنده

 

یاسین رو ما میشناسیم ، به قلبِ قرآن
خوندنِ اون مفیدِ ، برای هر مسلمان

 

چهار تا سوره داریم ، که سجده داره
سجده و نَجم و عَلق و فُصِّلَت ، آره

 

همیشه باشه یادت ، قرآن تلاوت کنی
تا روت بشه قیامت ، طلبِ شفاعت کنی

 

 

 

تکثیر و کپی برداری به هر نحو ، به منظور تبلیغ دین مبین اسلام ، مجاز می باشد

برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلواتی بفرستید ...

شاعر اهل بیت و حقیرترین بنده خدا ، علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 24 فروردین 1396  ] [ 09:08 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

 

دریافت تصویر با کیفیت HD

 

 

 

روزهٔ کودکانه

 

تو خوابِ ناز بودم که با ، صدایی از خواب پریدم
دیدم چراغا روشنه ، مامان و بابام رو ندیدم


صدا زدم بابا ، بابا ، کجایی پیشِ من بیا
میترسم از این تنهایی ، خدای من مامان بیا


دیدم بابام با لُپِ پُر ، با لقمه ای تو دست اومد
گفت پسرم بیدار شدی ، ببخش اگه صدا اومد


گفتم بابا جریان چیه ، صبح شده وقتِ خوردنه ؟
شاید قیامت شده وای ، الان چه وقتِ مُردنه ؟


خندید و گفت عزیزِ من ، این حرفا دیگه از کجاست
هر سال بدونْ هر بنده ای ، یک ماه و مهمون خداست


الان که ما بیداریم و داریم صبحونه میخوریم
دیگه تا شب گرسنه وُ دل از غذا ها می بُریم


صبح تا نگفتن اَذونُ ، باید که زود سحری رو خورد
بی سحری نصیبته ، اگر که صبح خواب تو رو بُرد


گفتم بابا اِسمش چیه ، به این عبادت چی میگن
نکنه که روزه میگیریم ، آره بابا درست میگم ؟


گفت که بله عزیزِ دل ، داری گُلم درست میگی
میخوای تو هم روزه باشی ، حتی حالا تو بچگی


گفتم بله چرا که نه ، میخوام مَنم روزه باشم
میخوام مَنم مثل شما ، صبحا سحر از خواب پاشم


چی کار باید کُنم که تا ، روزهٔ من صحیح باشه ؟
میشه برام توضیح بِدی ، ساده وُ هم صریح باشه؟


گفت گلِ من عزیزِ من ، اول باید نیّت کُنی
یعنی بِگی فقط خدا ، پشت به مَنیَّتِت کُنی


سحری رو وقتی خوردی ، باید تا شب گُشنه باشی
هیچی نباید بخوری ، حتی باید تِشنه باشی


اگر که طاقت نداری ، بدون گُلم که راحته
بگیر بخواب عزیز من ، که خوابتم عبادته

 

وقتی که روزه میگیریم ، کارای خوب خوب میکنیم
الکی قسم نمیخوریم ، به نیکی ها خو میکنیم


روزَتو باطل میکنی ، بُکُنی سَرِت رو زیرِ آب
گَرد و غُبار رو نَخوری ، وقتی هوا میشه خراب


مسواک زدن خطرناکه ، آبِش رو هم تو قِی نکن
یه موقع آب میره پایین ، این اشتباه رو هی نکن


میخوای خدا خوشحال بِشه ، قرآن بخون دعا کن
اولِ وقت نماز بخون ، خدا رو تو صدا کن


روزه مُفیدِ عشقِ من ، برای جسم و روحت
یادِ گُرسنه ها بیُفت ، هر ظهر و هر غُروبت


خدا میخواد که پاک بشیم ، از بدی ها وُ از گناه
بندهٔ خوبی ما باشیم ، بِشیم همیشه سر به راه


خُوب عزیزم قبول باشه ، شد دیگه وقتِ افطار
یه روزِ سخت گذشت و تو ، از حال نَرفتی انگار


خدا خودش نیرو میده ، به هر کی با خدا باشه
بدون که هر کی با خداست ، خدا همیشه همراشه
 

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

کپی برداری حتی بدون ذکر منبع ، مجاز میباشد

فقط برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) یک صلوات بفرستید ...

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 20 فروردین 1396  ] [ 10:48 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]


یا علی (ع)

 

اومدم که از زمین بلند بشم تو بچگی

پدرم گفت عزیزم بلند بگو تو یا علی

تا خداوند علی با برکت نام علی ...

در تو آرَد زور بازو همچو پوریای ولی

 

در زمین در هر زمان هر جا بِگفتند یاعلی

دستِ ایشان را گرفته نور حق ، رَبّ جَلی

شیعه بودن افتخار هر مسلمانی است ، مخصوصاً اگر

در تمام زندگی تنها بمانیم با خدا و با علی

 

 

 

 

فی البداهه : 1396/1/8
شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 فروردین 1396  ] [ 11:18 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

برای عزیزانم ...

 

عزیزم دوسِت دارم چون که تو از ساداتی
عزیز قلب من و جون من و عمر من و باباتی
هیچ وقت چیزی نخواستی تو ز من اما فقط
میگی چون رفتی سفر ، یادت نره سوغاتی

 

همیشه میزَنه قلبم تَک و توک با نفسِ گرمِ گُلم
نفسم ، هم نفسم ، من نفسم بند میاد خوب چه کُنم
عاشقی راه و روش داره و من هم شده قلبم چه اسیر
گر چه عاشق شده قلبم ولی از عشق تو انگار خُلم

 


عاقبت شوق کنار تو نشستن تو رو داشتن من و دیوانه کند
از خوشی سر به بیابان بنهد این دل و ویرانه کند
هر چه خوبی و لطافت به جهان بوده خدا داده به تو ...
مست مستم کند این چهرهٔ زیبا دل و میخانه کند

 


خدا حرف دلم و شنید که گفتم به منم بده تو بچه
نمیگه خدا به هیشکی برو بابا خوب به من چه
میگه روز و شب دعا کن تو فقط ،  نباشه کارت
اگه باشه قسمت یا صلاحت میرسه دیر بشه گرچه

 


یه فرشته از بهشت و واسمون کادو فرستاد
من خدا رو شکرگذارم که به ما این دختر و داد
میذارم اسمشو ریحانه مثه حضرت زهرا ...
که ایشالله روز محشر برسه خانم به فریاد

 

من امید و آرزوهام بوده دختر و ایالم
قول میدم تا زنده هستم خم به ابروهام نیارم
خوشی و خوشبختی بوده شب و روز کار من و دل
خدا این خوشی بمونه تا همیشه در دو عالم


ادامه مطلب
[ یک شنبه 15 اسفند 1395  ] [ 09:55 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

این شعر زیبا رو تقدیم میکنم به همه کودکان عزیز میهنم ...

 

 

نماز ِ کودکانه

 

 

بچه ٔ باهوش میدونه ، تو هر شرایطِ سخت


نمازِش و بخونه ، به موقع اولِ وقت


چون میدونه خداوند ، بچه ها رو می بینه


واسه همین همیشه ، خیال اون بوده تخت

 

 

 

دِلا رو آروم می کنه ، یاد ِ خدای مهربون


نِعمتا بی شمار میان ، از اون بالای آسمون


غم ها رو از دل میبَره ، امید و آرزو میاد


به قد ِ هفتا آسمون ، از پشت ِ صد تا کهکشون

 

 

 

واسه خدا عزیزن ، بچه های نماز خون


خبر دارَن از کار ِ ، شیطون ِ پستِ نادون


خوب میشناسن شیطونُ ، وسوسه و حیله رو


گوش نمیدن به حرف ِ ، احمقی مثل ِ شیطون

 

 

 

وقتِ نماز همیشه ، میاد صدای اَذون


از روی ِ گلدسته ها ، تو خونه ها وُ ایوون


یعنی آهای با خبر ، شد دیگه وقتِ نماز


بیاین بِریم به مسجد ، آی کوچولو آی جوون

 

 

 

برای نماز خوندنمون ، باید بگیریم وضو


اول باید نیّت کنیم ، برای اَمری نیکو


صورتُ وقتی شُستیم ،  دستامونم میشوریم


اول از اون دست راست ، دستِ چپم بدین رو

 

 

مَسحِ سَرَم میکشیم ، چون این کار و خدا خواست


از فرقِ سر به پایین ، تا اونجایی که مو هاست


آخَرِشَم میکِشیم ، دست روی هر دو پامون


از روی ناخنِ پا ، تا تَپّه ای که بر پاست

 

 

 

نمازامون دو دَستَند ، دو دسته مشکل گشا


یا مستحب یا واجب ، مُفیدن و راه گشا


نمازِ واجب رو ما ، باید بِخونیم هر روز


هم صبحُ ظهرُ عصرُ ، هم مغربُ هم عشا

 

 

 

بعضیاشون دو رکعتِ ، بعضیاشون چار رکعتی


نمازِ صبح دو رکعت ِ ، خونده میشه به راحتی


نماز ِ مغرب اما ، سه رکعت ِ عزیزم ...


عشا و ظهر و عصر و ، بخون تو چار رکعتی

 

 

 

بعد ِ نماز دُعا کُن ، برای هر مسلمون


برای هر مریضُ ، برای برف و بارون


عمو علی رو حتی ، نَبَر یه موقع از یاد


برای اون دعا کُن ، حالا که هستی خندون

 

 

 

امام زمان رو هیچ وقت ، نَبَری یه موقع از یاد


بعد ِ نماز دعا کن ، تا آقامون زود بیاد


اگر دعا کنیم ما ، تو هر نماز و بعدش


ایشالله بعد غیبت ، یه روز ِ جمعه میاد

 

 

 

 

 

 

استفاده به هر صورت ، چاپ و کپی برداری ، حتی بدون ذکر منبع مجاز است ...

فقط برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) یک صلوات بفرستید ...

سرباز کوچک امام زمان و حقیر ترین بنده خدا ،  شاعر اهل بیت ، علیرضا قاسمی

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 1 اسفند 1395  ] [ 12:00 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

صفات نیک و پسندیده حضرت زهرا (س) رو باید به دخترانمون یاد بدیم ، ایشون رو باید الگویی مناسب برای فرزندانمون بدونیم ...

 

 

 

دریافت تصویر با کیفیت HD

 

 

 

دخترِ شیعه

 


دخترِ شیعه باید ، همیشه باشه یادش


هرگز تو دینِ اسلام ، قشنگ نبوده تهمت


نباید اون بخنده ، به هر کی داره لُکنت


حتی نباید که کرد ، گناهی مثل غیبت

 

 

 

باید بَدِش بیاد اون ، از هرچی حرف ِ دروغ


وقتی رسید به نُه سال ، یعنی به سنّ بلوغ


باید بِدونه خدا ، بنده ها شو می بینه


چه تنها توی اتاق ، یا حتی جای شلوغ

 

 

 

دختری که خانومه ، هیچ وقت نمیشه خودخواه


باید باشه این دختر ، از اشتباهش آگاه


شیطون در این مواقع ، نشسته تو کمین گاه


ممکنه با این غرور ، بیُفتی توی پرتگاه

 

 

 

دوست نداره خداوند ، دختری که هست حسود


چون با حسادت هیچ وقت ، نِمی بری تو هیچ سود


جز اینکه لاغر میشی ، از فکر و حرص و طمع


اون وقت میشه یه گوشه ، از قلب پاکِت کبود

 

 

 

واسه خدا عزیزه ، دختری که هست صبور


مثل نونی که میشه ، پُخته با صبر تو تنور


باید بدونی دختر ، عجله کار ِ شیطونه


شیطون میخواد که باشی ، پیش خدا تو منفور

 

 

 

دخترِ خوب همیشه ، تو هر کاری عادلِ


همیشه توی ِ تقسیم ، یه دختر عاقل ِ


کیک تولّدش رو ، مساوی قاچ می کنه


چون می دونه جِر زنی ، تو بازی ها باطل ِ

 

 

 

دختر باید بِمونه ، تو زندگی مهربون


برای اهلِ خونه ، همیشه یک هم زبون


خدا همیشه گُفته ، دخترای مهربون


مثل فرشته هستند ، تو کُلِ هفت آسِمون

 

 

 

دخترای مهربون ، همیشه هستند تمیز


نظافت و دوست دارن ، فرشته های عزیز


حتی به دوستاشون هم ، میگن که آی دخترا


تمیز باشین تا هرگز ، نشین یه موقع مریض

 

 

 

دختر ِ شیعه کلاً ، همیشه با حجابِ


کارِش همیشه روی ِ ، حسابِ وُ کتابِ


شیطون میخواد همیشه ، موهات بمونه بیرون


بِدون که حرف ِ شیطون ، خیالِ وُ سراب ِ

 

 

 

دختر ِ شیعه حرف ِ ، عمو علی رو فهمید


خوب و بَدی رو آموخت ، اَعمالِ خود رو سنجید


هم خدا هم والدین ، خوشحالنُ این وسط


شیطونِ بی معرفت ، آتیش گرفت و رنجید

 

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

تقدیم به تمام دختران خوب و مهربون میهنم و به خصوص دختر کوچولوی مهربون خودم ، ریحانه خانم ...


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 بهمن 1395  ] [ 12:06 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

بیاییم با حجاب خود قلب حضرت زهرا (س) را شاد کنیم ...

 

 

یادگار فاطمه (س)

 

چادر برای زن دژی محکم میان جَنگِ دیده است


این یادگار از مادری دلسوز برای من رسیده است


کامل کند چادر نجابت را برای هر زنی که ...


خواهد بماند در امان از هر که چشمانش دریده است
 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 بهمن 1395  ] [ 07:00 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

یا فاطمه الزهرا (س)

 

 

خداوندا چه دردی است درد دوری ، چشم بارانی


سپاری تو به خاک یک شب عزیزت را تو پنهانی


از آن بدتر ببینی پهلوی عشقت کبود است ...


گذاری سر به خاک از داغ این شب های ظلمانی

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی
 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 بهمن 1395  ] [ 05:19 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

 

مولا علی (ع)

 

عشق مولایم علی ، دیوانه کرده عالَمی را


بودِ او بوده دلیل خلقِ عالم ، آسمان و آدمی را


هر چه گویم از صفاتش کم سرودم در مقامش


او بُود آن کس که بخشید در نمازش خاتمی را

 

* * *

 

بر دل دیوانه ام تنها علی باشد دوای درد و مرهم


با علی دیگر نمی بینی به دل آثاری از غم ها و ماتم


او بُود تنها مثال مرد و مردی ، عشق و ایثار و شهادت


بی علی این زندگی هیچ است و دینم پوچ و مبهم

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 بهمن 1395  ] [ 12:07 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

چنین گفت رستم به اسفندیار !

 

چنین گفت رستم به اسفندیار
آخه شد غذا نون پنیر و خیار ؟
برو بهر ما ظرفی آبگوشت بیار
وگر نه سَرت را کَنم از تَنت بی بخار

 

چنین گفت رستم به اسفندیار
بِریم کوه بخوابیم یه شب توی غار
سپس صبح زود می رویم ما به کار
یه وانت کدو میزنیم و یه وانت خیار

 

چنین گفت رستم به اسفندیار
نزن تُنبک اینجا بزن سیم و تار
یه فکری بکن واسه شام و ناهار
نخوردیم غذا از بهار تا بهار ...

 

چنین گفت رستم به اسفندیار
که این اسب وحشی رو کُن تو مهار
برو زین و بَرگش ز آغل بیار
که خواهم رَوم روزِ دیگر شکار

 

برفت و بیامد ز جنگل چه زخمی و زار
بگفتم چه شد تا تو رفتی به جنگل شکار
بگفتا دریدم مرا گرگ و افعی و مار
دگر من شکر خورده ام تا رَوَم به شکار

 

 

فی البداهه : علیرضا قاسمی

زمستان 1395

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 24 بهمن 1395  ] [ 08:02 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

 

فاطمه (س)

 

زیباست اگر الگوی من فاطمه باشد
بین من و آن حضرتش رابطه باشد
در بحث ایثار و نجابت اوست برتر
با او نمی بینی به دل واهمه باشد

 

* * *


چادر حجاب برتر از فاطمه بر جاست
با او نجابت در زمین برجا و بر پاست
انفاق و ایثار و گذشت و عشق و ایمان
این ها همه ، از خانهٔ فاطمه برخواست

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ شنبه 23 بهمن 1395  ] [ 07:12 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

ولی حالا چرا ؟

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
جای بهتر نیست ؟ آمدی اینجا چرا
خُوب بشین پایین میای بالا چرا ؟
ای خدا یک عمر بَدی با ما چرا ؟


درس نخواندی تو مگر ، درجا چرا ؟
فحش و نفرین می دهی بیجا چرا ؟
خِنگ مولا جای انشا داده ای املا چرا ؟
حکم مردودیِ خود را کرده ای امضا چرا ؟

 

مارک چینی خورده بر اجناس و این کالا چرا ؟
میخ و چکش می فروشی جای این ، لولا چرا ؟
میخوری سوگند به جان من بخور ، مولا چرا ؟
گر اَماکن آمد و بُردت دگر ، غوغا چرا ؟


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
با همه هستی تو دشمن بی وفا آشنا چرا ؟
جای ایران رفته ای خارج بگو کنیا چرا ؟
 میگرفتی زن ز ایران ، رفتی آفریقا چرا ؟

 

 

فی البداهه : علیرضا قاسمی

زمستان 1395


ادامه مطلب
[ شنبه 23 بهمن 1395  ] [ 05:51 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

22 بهمن ...

 

دیروز نشان دادیم که تنها نیست رهبر
ما هر کجا باشد رَویم با امر دلبر ...
پاسخ دهیم حرف کسان و نا کسان را
با آمدن در صحنه ، ایران را تو بنگر

 

ایران شود گور شما ، صحرای محشر
کور میکنیم هر چشم چپ را ما به کشور
فکر تجاوز را به ایران کن ز سر دور ...
پاک کن گزینه های خود را روی دفتر

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ شنبه 23 بهمن 1395  ] [ 10:05 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

یکی از بزرگان اهل تمییز ...

 

 

یکی از بزرگان اهل تمییز
خودش را بِکرد پیش ما چه عزیز
یکم قِر اومد گفتمش کِرم نریز
وگر نه کُنم دستِتو تو  پریز

 


یه سوزن زَنم بِت کنی جیز و ویز
بری تا به میدون شهر تو تر و فرز و تیز
یا موزی گذارم به راهت خوری لیز و لیز
بیایی به سر بر زمین مثل زنبورِ ریز

 


یکی از بزرگان اهل تمییز
نمی ارزه حتی به قد پشیز
ز بس تنبله مثل ماست و مویز
فقط می خوره تند و یکریز

 

یکی از بزرگان اهل تمییز
نکرده قبض برقش رو واریز
شده صبر من از تو لبریز
کُنم یک پنادُر برای تو تجویز

 

 

 

فی البداهه : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ شنبه 23 بهمن 1395  ] [ 08:37 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

تک بیتی های انقلابی

به مناسبت دهه مبارک فجر

 

تاریک و تار بود روزگار این مرز و بوم

تا بود شاه و ظلم و جورِ این جغد شوم


* * *

دردی چشید و ظلمی بدید میهنم ایران

ای وای میهنم به دست شاه شد  ویران


* * *

 
راه امام تا ابد ادامه خواهد داشت

او به دست خود بذر انقلابی کاشت


* * *


در هر زمان کنم ز رهبرم یادی

الحق خدا را تو یادمان دادی


* * *


دارم به تن روحی ز روح الله دوران

روحی خدایی از  خمینی یار خوبان


* * *


داد و فریاد من همه بر سر آمریکا و اسرائیل است

آرزویم همه دیدار شما بد صفتان با عزرائیل است


* * *


تاریخ یک ملت به دستت نیک رقم خورد

تا نام نیکت بر زبان و بر لبم خورد

 
* * *


هر جا که میروم یادی از شهیدان انقلاب هست

نامشان بر لب و  بر مزارشان عطر گلاب هست


* * *


میزنم بر سر دشمن همه داد و همه فریاد

در این دهه فجر ، که ماند به ابد در دلتان یاد

 
* * *


یاد روح الله را عالم به تمجید می برد

حرف آن پیر خمین را هم نخوانده می خرد
 

* * *


در مسیر انقلاب ثابت قدم می‌مانم

من اسیر روح روح الله شدم میدانم

 
* * *


هر سال به یاد انقلاب یاری رسانم انقلاب

این انقلاب نزد من اول بوده در هر انتخاب

 
* * *


نحس همان شاه است و محبوب نزد من این میهن است

آری بدان این سرزمین نبض نفس های من است


* * *


معمار انقلابی و همچون پدر برای میهنی

هم مهربانی و دانا و هم محکم چو آهنی


* * *


تلخ و شیرین رهایی از ستم های زمان را میچشم

من جور این عشق وطن را هم به دوشم می کشم


* * *


نقش من در انقلاب بس روشن است

با ولایت باشم این نقش من است


* * *


ز ظلم و جور و ستم های طاغوت و شاه پلید

امام آمد و با انقلاب خود  آبرویمان را خرید


* * *


یک دل و یک صدا همه با قلبی از جنس بلور

جمعه به صحنه میرویم برای حفظ این غرور


* * *


راه سعادت را میان کفر و کینه برگزیدم

من جهل و نادانی خود را سر بریدم


* * *


شاد شد عالم چو بشنید شاه و شاهنشاه  نحس

سرنگون شد تاج و تختش بی مثال و حرف و بحث

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 07:13 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

در پوست میش ...

 

راه و رسم جنگ با خودکامگان و با خبیث
در روایت آمده ، هم آیه هم صد تا حدیث
دشمنان گرگ اند و آیند نزدمان با شکل میش
بس به ایمان و به دین و انقلاب هستند حریص

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی
 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 05:09 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

جان می دهیم ...

 

شاد شد عالم چو بشنید شاه و شاهنشاه  نحس

سرنگون شد تاج و تختش بی مثال و حرف و بحث

گر چه دانیم انقلاب خواهد که جان ها ما دهیم

در دل از مردن نداریم هیچ هراس و باک و ترس

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

به مناسبت دهه فجر
 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 04:58 ب.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

نمی ترسم ...

 

ترسی به دل ندارم از حرف های دشمنان

این حرف ها همه پوچ اند و نا توان

من با خدا و خدا با من است و انقلاب

مشتیم گره شده سنگین و پر توان

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 11:24 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

ویراژ

 

 

دشمن مرا ترساند از پهباد و میراژ


هستند عماد و صاعقه در حال ویراژ


من حرف خود را مینویسم روی کاغذ


تا که رود بالا همین آمار و تیراژ ...

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 11:12 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

امام خمینی (ره)

 

راه خمینی راه عباس و حسین است

چشمها به این شیر خدا پیر خمین است

من هر چه گویم از صفاتش کم سرودم

الحق که در قلب و دل و نور دو عین است

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 10:44 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

من و ما

 

فرق است میان من و ما ، من متلاشی است

با ما بتوان زد به دل کفر ، یک من چه تلاشی است

 ایران همه جا با هم و هم فکر و عقیده است ...

دور از همه افکار بد و هر چه حواشی است

 

 

 

فی البداهه : علیرضا قاسمی

به مناسبت 22 بهمن 1395


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 10:36 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

رفتند ...

 

رفیقانم همه در راه اعتقادشان رفتند

بهر سر بلندی و مجد انقلابشان رفتند

گفتند که شهادت فقط مسیر ما ست

این بود راه و رسمِ افتخارشان رفتند

 

 

 

تقدیم به شهدای انقلاب

فی البداهه : علیرضا قاسمی

زمستان 1395


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 10:34 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

 

 

 

لاله های شهید

 

یادی کنیم ز شهیدان پاک این وطن
آنها که جان به کف اند و پاره پاره تن
یک لاله در میان لاله های بهشت ...
با دست پُر به ملاقات ربّ خود رفتن

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 10:17 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

توانا بود هر که دانا بود !

 

توانا بود هر که دانا بود ...
سرودم یه شعری که خوانا بود
چو دیدْ شعر من کور بینا بود
شیرین مثل سرشیر و نعنا بود

 

کوتوله به دانش چه رعنا بود
موتور گازی با علم یه هوندا بود
سه پاچه به دانش چو مزدا بود
دوچرخه به جایش چه دودزا بود

 

ناهار ، خرس قطبی و پاندا بود
سیراب شیردونش بهر فردا بود
فقط نیست خدایا چو پیدا بود
رَوَم زیر پوستش چو سرما بود

 

خدا راسخون شاد و مانا بود
جوایز همه دولا پهنا بود ...
ورود و خروجش چه بالا بود ...
فقط کارِ ما شور و غوغا بود

 

 

فی البداهه : علیرضا قاسمی

زمستان 95


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 بهمن 1395  ] [ 10:07 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

تو نیکی می کن و ...

 

 

تو نیکی می کن و در دجله انداز
نه خیلی دور همین نزدیک بینداز
وگر نه باید این راه و بری تو ...
چه با شیرجه چه با عشوه چه با ناز

 

تو نیکی می کن و در دجله انداز
فقط زود باش شدیم خسته از این ناز
مگر ما مسخره هستیم به پیشت
میخوای بندازی زود باش خوب بینداز

 

تو نیکی می کن و در دجله انداز
منم اینجا میشینم میزنم ساز
که با عشق و علاقه پرت کنی تو
فقط به پا نشی تو دست و دلواز

 

تو نیکی می کن و در دجله انداز
چه فرقی میکند ستوان یا سرباز
فقط بنداز تو بنداز و تو بنداز ...
که از دست تو دیوونه شدم باز

 

 

فی البداهه : علیرضا قاسمی

زمستان 95


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 بهمن 1395  ] [ 09:34 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

نگین سرزمینم

 

رهایی از ستم ها دلنشین است

خمینی در نظر ها چون نگین است

نگینی بهر این خاتم که نامش

بُود ایران بلی این سرزمین است

 

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

ویژه دهه فجر انقلاب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 بهمن 1395  ] [ 09:32 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

باد صبا

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

شاه در رفته و در غار نهان خواهد شد

بد سوخت دماغش چو بفهمید امام آمده است

بختیار بهر شما آتش نشان خواهد شد

 

 

 

علیرضا قاسمی

به مناسبت دهه فجر

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 11:28 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

تنها نمی مانی وطن

 

تنها نمی مانی وطن تا روح ایثار زنده است

این نور آزادی بدان تا به ابد تابنده است

با لطف یزدان و امام گردیده میهن مستدام

این کشور از روز ازل تا به ابد پاینده است

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 11:15 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

داستان های من و انقلاب

« خاطرات دهه فجر بنده ، از کودکی تا امروز »

 

 

ماکت شاه !

 

 

دهه فجر سال 93 بود ، دیگه از اون شور و حال بچگی و شیطنت هاش بیرون اومده بودم ، هر چی که باشه دیگه 27 سالم شده بود ..

سر و سنگین با کت و شلوار صبح زود رفتم دم مسجد محله تا با اتوبوس بریم میدان امام برای راهپیمایی 22 بهمن ..

خیلی منظم سر ساعت همه جمع شدن و سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم ..

بچه های کوچیک تر بسیجِ مسجد ، یه ماکت از شاه درست کرده بودند که خیلی قشنگ بود  ، کلی روش کار کرده بودن ...

وسطای راه یه دفعه اتوبوس به پت و پت افتاد و خراب شد ...

راننده زد کنار و با چند تا از مردای ریش سفید رفتن ببینن مشکل از کجاس ...

یه ده دقیقه ای به ماشین ور رفتن و اخر گفتند درست نمیشه و قطعه میخواد ...

حاج اقای مسجد گفت همه بریم لب جاده و با هر وسیله ای شد میریم میدان امام تا اتوبوس درست بشه و برگشتنه با هم برگردیم ...

خلاصه ...

حاج اقا به من گفت علی اقا شما با این چند تا بچه که ماکت شاه رو دارن بیا و مواظبشون باش ..

تو رودروایستی گفتم باشه چشم ...

همه رفتن و من و دو تا از همون بچه ها چون ماکت داشتیم و تو هیچ ماشینی جا نمیشد مونده بودیم کنار جاده ...

یه یه ربع ساعتی مونده بودیم که دیدیم یه دونه از این موتور سه چرخه های نون خشکی اومد ، من سریع جلوشو گرفتم و گفتم ما رو تا میدون ببر کرایش رو هم میدم !

اون بیچاره هم قبول کرد ..

خلاصه سه نفری پریدیم عقب موتور سه پاچه و شاد و سرخوش رفتیم میدون ...

تو راهپیمایی هم من کنار همون بچه ها بودم و با خودم گفتم باید تا برگشت مواظبشون باشم ..

شعار دادیم و با جمعیت میرفتیم که رسیدیم وسط میدون و تا رسیدیم یکی از بچه ها گفت باید ماکت رو بسوزونیم ، این رسمه

گفتم باشه و یکی از بچه ها یکم بنزین هم اورده بود تو شیشه نوشابه کوچیک ، گفت اقا علی شما روشنش کن ...

منم ذوق کردم و به خودم افتخار کردم میون اون جمعیت قراره ماکت شاه رو بسوزونم ، ...

خلاصه ، کتم رو جمع کردم و رفتم زیر ماکت تا کبریت رو بزنم ، تا کبریت رو روشن کردم همون پسر کوچیکه بنزین رو ریخت و یا خدا ، من و ماکت اتیش گرفتیم و من هول شدم و مثل دخترا جیغ میزدم و پریدم تو اسخر وسط میدون امام ...

یکم سوخته بودم ، دیدم همه دارن به من میخندن ... خلاصه با کت و شلوار پاره و سوخته برگشتم خونه ...

مامانم گفت چی شده : « گفتم هیچی تو تظاهرات تیر خوردم و ساواک شکنجم داد  » wink

 

چی بگم ، نشد من یه کاری رو بکنم و اونم درست و بی مسئله ...

اگه خاطرات مُحرمم رو براتون بگم ، از خنده  روده بر میشید ... laugh

 

شاد باشید

یا علی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 10:59 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

داستان های من و انقلاب

« خاطرات دهه فجر بنده ، از کودکی تا امروز »

 

 

پسته !

 

 

چهارم دبستان بودم ...

همون سال 22 بهمن مدرسه تصمیم گرفت به مناسبت دهه فجر به بچه ها سر صف بسته های کوچیک شکلات و اجیل بده که توش یه کاغذ هم بود که روش نوشته شده بود دهه فجر مبارک مدرسه استقلال ...

 

خلاصه ، یه روز اومدن سر کلاس ورزش ما و اجازه 4 تا از بجه ها رو مدیر مدرسه از معلممون گرفت و ما رو برد تو دفتر و یه گوشه نشوندمون و گفت این اجیلارو با شکلاتا قاطی کردیم ، دو نفر مسئول پر کردن پلاستیک ها باشید یکی کاغذ بذاره و یکی هم منگنه بزنه ...

از قضا من و دوستم مسئول پر کردن پلاستیک ها شدیم ...

من یه مشت می‌ریختم تو پلاستیک و یه پسته هم میشکستم و میخوردم  ، به دوستام میگفتم شما هم بخورید ، اونا فقط من و نگاه میکردن ...

خلاصه حدود ربع کیلو پسته از بین اجیلا و شکلاتا رو من خوردم ...

اگه فکر میکنید گیر افتادم ، نه ... نیفتادم

چون پوسته هاشو میریختم تو جیبم ...wink

از بچگی شکمو بودم ...

اون روز بچه ها پشیمون شدن که چرا نخوردن ...

و مدیر مدرسه به ما یکی یه دونه دفتر مشق هدیه داد و کلی هم تشکر کرد ...

البته بعد که برای مامانم تعریف کردم ، اومد مدرسه و به مدیرمون گفت و حلالیت طلبید ، و مدیرمون هم گفت من میدونستم ، از لای در نگاهشون میکردم ،

 

من فقط موندم که این پسر چقدر جا داره نیم کیلو پسته رو خورد ...laugh


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 10:51 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

داستان های من و انقلاب

« خاطرات دهه فجر بنده ، از کودکی تا امروز »

 

 

میکروفن

 

 

چند سال پیش با بچه های مسجد محله با یه اتوبوس رفتیم راهپیمایی ، منم یه پرچم دستم گرفتم و پشت سر حاج اقا که شعار میداد راه میرفتم ...

از شانس ما اون سال میکروفن ما خراب بود و آبروی مسجد و محلمون رفت ، هر چی حاج اقا میگفت نصف و نیمه میومد بیرون ، طفلک میخواست بگه مرگ بر امریکا ، میگفت « مر...آم...کا...» ...

اخرش یکی از بچه های مسجد به من گفت پرچم و بده به من و برو برای حاج اقا آب بیار ، صداش گرفته ...

من تا از پشت حاج اقا رفتم کنار میکروفن درست شد ، نگو من که قدم ور میداشتم ، سیم میکروفن میرفته زیر پای من و قطع و وصل میشده ، بچه ها که فهمیدن من خراب کاری کردم ، برگشتنه من و قال گذاشتن و من هم 20 کیلومتر پیاده برگشتم تا خونه ...frown

 

اخه از شانس من هیچکس مسیرش به ما نمیخورد و چون تعطیل بود و بد مسیر تاکسی و اتوبوس گیرم نیومد ...

 

دیگه با بچه های مسجد هم نرفتم و تصمیم به استقلال طلبی گرفتم ...laugh


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 10:45 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

داستان های من و انقلاب

« خاطرات دهه فجر بنده ، از کودکی تا امروز »

 

 

پرچم

 

 

به ما میگفتند از طرف مدرسه میخوایم بریم راهپیمایی و فردا فلان ساعت اماده باشید ...

 

من هرگز زیر بار نمیرفتم و خوشم نمیومد ...

یه سال باهاشون رفتم هر جا کیک و بیسکویت میدادن من تا میومدم برم بگیرم چون پرچم دستم بود معلممون یقه من و میگرفت و میگفت وایسا تو صف ... دق کردم اون سال بچه های دیگه رو میدیدم که کیک و بیسکویت ها رو با چه آب و تابی کنار جوی آب میخوردن و منم اشک میریختم و از این میسوختم که معلممون میگفت دلت برای بابا مامانت تنگ شده ، بمیرم ، الان تموم میشه میریم ...

میخواستم همونجا بشینم بزنم تو سر خودم ...

برای همین دیگه سالهای بعد باهاشون نرفتم ... میگفتم سرما خورده بودم و ... به یه بهانه ای نمی رفتم ...

از قضا سال بعدش من داشتم برای خودم کیک میخوردم دیدم یه نفر داره من و نگاه میکنه ، دیدم ای وای بر من معلممونه ... سرفه کنان و عطسه کنان الکی رفتم پیشش گفتم بابام به زور من و اورد اینجا وگر نه من حالم خوب نیست ... wink


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 10:37 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

داستان های من و انقلاب

« خاطرات دهه فجر بنده ، از کودکی تا امروز »

 

 

کیک و بیسکویت

 

 

12 سالم بود که برای شرکت در راهپیمایی با پدرم به میدان امام اصفهان رفتیم با اتوبوس واحد ...

 

من چون سال قبل هم رفته بودم و میدونستم چقدر کیک و بیسکویت و شکلات میدن ، « من واقعا شکمو بودم و هستم » یه کوله پشتی از داداشم گرفتم و با پدرم راهی شدیم ...

 

تو ماشین همش بابام میگفت : علیرضا دست من و ول نمیکنی ها ! اگه گم شدی با فلان کمربند سیاه و کبودت میکنم ... آخه سال قبلش هم گم شده بودم و پدرم دیگه نمیخواست منو امسال هم بیاره ...

 من که اصلا حواسم به حرفای بابام نبود و فقط به این فکر میکردم که کیک بیشتر جمع کنم یا بیسکویت ..laugh

رسیدیم به میدان امام ، اخر ماشین باز شد من دویدم ... اطراف مسیر راهپیمایی همه غرفه بود من از اول تا آخر هر چی تونستم تو کوله پشتیم کیک و بیسکویت جمع کردم ، به اندازه یک سال تغذیه مدرسه ام جمع شده بود ... کارم که تموم شد یادم افتاد ، ای داد بیداد دوباره گم شدم ...

برگشتم همونجایی که از ماشین پیاده شده بودم و ماشین رو پیدا کردم و سوار شدم ... گشنه شده بودم و یک کیک باز کردم بخورم دیدم بابام با صورت قرمز و چشمای خونین اومد از اتوبوس بالا ...

یه سیلی محکم زد تو گوشم ، نصف کیک ها از لُپم ریخت رو شیشه اتوبوس ... گفت بچه مگه تو گوش نداری مگه کری مگه نگفتم گم نشو ، حالا گم شو اون طرف من بشینم ...

خلاصه اینقدر بابت کیک و بیسکوییت هایی که جمع کرده بودم خوشحال بودم که درد سیلی رو فراموش کردم ...

اتفاقا دیشب داشتم برای بابام تعریف میکردم همین داستان و میخندیدم ، بابام هم فقط من و زیر چشمی نگاه میکرد و زیر لب یه چیزایی می گفت ...angry


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 10:30 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

داستان های من و انقلاب

« خاطرات دهه فجر بنده ، از کودکی تا امروز »

 

 

سرماخوردگی

 

من عاشق سرودهای انقلابی هستم که از رادیو و تلویزیون پخش میشه ...

واقعا خاطره انگیز و دلنشین هستند ...

با هر کدوم خاطره ای دارم ...

یکیش اینکه ، وقتی بچه بودم تو کروه سرود مدرسه بودم و قرار شد یه سال دهه فجر ما سرود بخونیم ، از قضا من سرما خورده بودم و صدام خراب شده بود حسابی ...

ولی برای اینکه از مدیر و ناظم مدرسه کتک نخورم و فکر نکنن من بهونه میارم رفتم و پشت سر همه تو گروه  ایستادم ...

وقتی گروه شروع کرد به خوندن من هم خوندم ، یه دفعه کل حیاط مدرسه از خنده رو ده بر شد ...من با صدایی تو دماغی میخوندم و خلاصه ابروریزی شد حسابی ...

 

کتک که خوردم هیج ، انظباط هم 10 شدم ، مادرم هم اومد مدرسه ... خلاصه ... دیگه تو هیچ گروه سرودی شرکت نکردم تا امروز laugh


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 10:26 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]

عشق روح الله

 

من مست شراب عشق روح اللهم

در بند و گرفتار تو روح اللهم

لرزید به خود یک کره خاک از او

من در عجب از قدرت روح اللهم

 

 

شاعر اهل بیت : علیرضا قاسمی

به مناسبت دهه فجر

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن 1395  ] [ 08:59 ق.ظ ] [ علیرضا قاسمی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

متخلص و ملقب به آ.شیخ هستم ، مجموعه شعری که ملاحضه می‌فرمائید ، اشعاری است که حقیر طی چندین سال سرودم ، خوب و بدش را ببخشید ، هدفم تلنگری است به قلب مهربانتان ، چرا که اشعارم بوی تجربه ودلنوشته دارد ...
آخرين مطالب
لینک دوستان
آمار سایت
كل بازديدها : 22535 نفر
كل نظرات : 2 عدد
كل مطالب : 178 عدد
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 4 خرداد 1396 
تاریخ ایجاد بلاگ :سه شنبه 9 آذر 1395 
امکانات وب